مي شکند سکوت غريبانه اتاق با آه سوزناک دلم با فريادي ونهيبي بر خود!تا شايد به خود آيد اين جان خمود و خواب آلود من در انتظار تو به آينه مي نگرم با اين هيبت دلقک وار هم اما از شدت غصه به خنده در نمي آيم !گريه ام مي گيرد.....چون با يک چشم هم مي توان ديد نقش درد آلود زندگي را در آينه..............
آرام,مبهوت,سنگين,غمزده....پشت بر اينه شايد,هيچ!وشايد همه چيز .....تو برايم رايحه اياي همسفر باد حضوري غريبانه و کوتاه وفضاي انباشته اتاق که بوي تو را دارد روي بر مي گردانم با ترس با اميد با اميدي که شايد تو را ببينم نشسته سرد و بي حرکت درون مبل کنار پنجره يا رو به آينه با آشکارا خشمي که به من گرفته اي وبا نگاه سنگين ارزو ها قدم زنان در اتاق مي گردم بدنبال سايه اي !!
صدايي مي شنوم به گمانم تو هستي
اما نه چيزي در وجودم مي شکند
شايد بغضي به قدمت تمام تنهائي ها ست که صدا مي کند
آواي آهي به اميد پروازي ديگر
رهيدن و رها شدن
شايد هم صداي بدرود من است که نرم و سبک با کوله باري در حال گريز است
اين بار در آينه تصوير دلقکي است که مي خندد به من به تو به همه تلخ کاميهائي که بر خود هموار کرديم××نگاه شما به آ